همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...
هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...
ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:24 AM موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

یادم باشد حرفی نزنم
که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد
که روز و روزگار خوش است
فهرست اصلي
نويسندگان
آرشيو موضوعي
آموزش
آهنگ
بازي
برنامه
برنامه نويسي
پروژه
ترفند
ترفند ياهو
عشقولانه
عكس
فيلم
قالب وبلاگ
مطلب
مقاله
هك
آنتي هك
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY