برگرفته از سایت یکی از دوستان

چیزهای زیادی بود. زیاد بودند آنهایی که باعث شدند تا به حسین بگویم مطلبی از فراموشی بنویسد. نوشته ی زیر از دوست عزیزم حسین اردستانی ست. فکری بود که در کله ام بود و می خواستم ازش بنویسم اما هر چه کردم خودم نتوانستم بیانش کنم. می دانم که قبول دارید بعضی وقتها مغز، کُند می شود. و انصافا هم حسین، خوب پروراندش. خودتان بخوانید. هر چه بگویم می شود ذهنیت سازی.


 

« به آنان که عشق را باور دارند »

پاک و بی ریا عشق می ورزیدیم، دل واپس می شدیم، آزرده می شدیم، دل تنگ می شدیم و سکوت می کردیم، می خندیدیم، می گریستیم، بی پناه می شدیم، هق هق می کردیم، دیدار یار را دل دل می کردیم . . .

گاهی لبهایمان از شوق و اشتیاق، از اضطراب و التهاب، قفل می شدند و کلمات، یک به یک از روی زبان می گریختند و بند بند وجودمان پذیرای لرزشی می شد و ما البته خوب می دانستیم که این لرزش از باد پاییزی نیست. عرق شرم بر پیشانی مان می نشست و شرمنده می شدیم در پیشگاه عشق، چرا که زبان تن نتوانسته بود زبان جان باشد و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

مشام دل، عطر یار را به خوبی می شناخت، چشم ها حقیقت را می خواندند از عمق نگاه ها. گاهی اشتیاق نگاهی پل می زد به نگاه های نگران ما، که یعنی باید از خود گذشت و سکویی شد برای پرواز، برای با هم پریدن و ما پریدن را می آموختیم و در آسمان عشق، رها شدن را. طوری که بعد ها حتی توانستیم بی بال هم پرواز کنیم و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

                 

گاهی کوچه ها و خیابان ها یکصدا قدم های ما را فریاد می کردند که : بیایید! ما بی صبرانه در انتظاریم، بیایید که عابرانِ این روزها، عاشقانه نمی گذرند. عصرهای آسمانی ما را کوچه های زمین و سنگفرش های کوچه ها در خاطر خود ثبت کردند تا جایی که هنوز هم جا پای ما که نه، جا پای عشق بر تن کوچه های دیدار باقیست و هنوز هم سنگفرش ها از ما به نیکی یاد می کنند و یاد عشق را عزیز می شمارند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی دل تنگ می شدیم، می گریستیم اما نه از دوری، که جدایی و دوری خود حکایت دیگریست؛ از «بی پناهی». اما افسوس که واژه ها حق کلام را ادا نمی کنند، «بی پناهی» را ساده مگیرید و ساده از آن با نگاهی مگذرید. «بی پناهی» یعنی اندوهی به وسعت دریای بی کران غربت انسان، «بی پناهی» یعنی سنگینی بار غم عشق بر شانه هایی خسته و ناتوان، «بی پناهی» یعنی زخمی که التیام راحتی به خواب هم نمی بیند. بی پناهی یعنی... باری، بی پناه می شدیم و می گریستیم . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی لبخندی دل ما را میهمان ساعت ها و روزها سرخوشی می کرد، دل خوش می شدیم حتی به لبخندی. هم چون کودکانی که گویی هنوز قواعد زندگی در این دنیا را نیاموخته اند، کودک می شدیم و کودکانه محبت می کردیم. گاهی صدایی نازنین و با شکوه، سکوت را شرمنده می کرد از این که سینه سپر کند و بگوید : «حاکم مطلق منم.» و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی بعضی لحظه ها را تا مدت ها بعد با ساعت، دقیقه و ثانیه اش به خاطر می سپردیم، اصلا گاهی وقت ها ساعت را فراموش می کردیم و به جایش ضربان قلبمان گذر لحظه ها را روایت می کردند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی اوقات زندگی ما را به خوبی می فهمید و به تمامی به دل مان می نشست، چونان خنکای آبی که بر گلوی تشنه ای در بیابان می نشیند و گاهی هم زندگی تلخ تلخ می شد تا جایی که تلخی مرگ ــ هر چند نچشیده ــ رو سیاه می شد در مقابل تلخی زندگی و . . . و تمامی این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان .

و حالا آلبومی پر از عکس های خاطره انگیر در ذهنمان داریم که هرزچندگاهی میهمان تنهایی ها مان می شوند.عکس هایی که دیروز ها ذهن ما از لحظات برداشت، امروز دیگر خاطره انگیز شده اند.

خاطرات . . . خاطرات . . . ما با خاطراتمان قد کشیدیم، پوست انداختیم و به تصویرهای تکراری روز تا شب و شب تا روز، رنگی دیگر گونه بخشیدیم. خاطراتی که حالا از پس روزها و سال ها، گاهی تلخی شان را به کام جانمان می ریزند و ما به نیکی می دانیم که زیباترین لحظه های دنیا در همین آزردگی ها نهفته اند. خاطرات، وجودمان را به آتش می کشند و به تلی از خاکستر بدل می کنند اما آن قدر معرفت دارند و آن قدر خوب هستند که خاکستر را بر باد ندهند تا ما دوباره از دل این خاکستر گرم جان بگیریم و زنده شویم. خاطرات، ما را می سوزند و می سازند، تا آب دیده شویم، تا دیگر بیدی نباشیم که زیر تازیانه ی هر باد هرزه ای شانه خم می کند و گاهی هم حتی و حتی و حتی، به اندازه ی آنی هم که شده شیرینی خویش را به کام جانمان می چشانند و دلمان غنج می رود تا جایی که لذت آن لحظه را به تمامی دنیا نمی فروشیم.

اکنون، دیگر یادها و خاطره ها، همچون گِلی که از روز ازل وجود ما را با آن سرشته اند جزیی از وجودمان شده اند و شخصیت ما را شکل داده اند. پای بندی به خاطرات است که عشق فروتن و نجیب را سربلند و سرافراز می کند در عین سر به زیری!

در این زمانه که دیگر عشق به خاطرات پیوسته، فراموشی یادواره های عزیز دیروز، دیگر فقط یک آفت و بیماری نیست. حالا دیگر فراموشی بی انصافی ست، فراموشی نامردی ست، فراموشی بی حرمتی ست به ساحت مقدس عشق، فراموشی یعنی: روزگاری نمک از سفره ی عشق خوردیم و با بی شرمی نمکدان را شکستیم.

و حالا، در روزگارانی که معشوقکان در خیابان های بی خیالی، با رنگ و لعابی که به صورت دارند عشق را از رهگذران گدایی می کنند و عاشقان، یاد یار دوشین را به محض سر زدن سپیده فراموش می کنند؛ ما، سربلند و مغرور دستانمان را به یکدیگر گره می زنیم و با صلابت فریاد می کنیم: ما، استوار ماندیم در راهی که به رفتنش و به چگونه رفتنش ایمان داشتیم، ایمانی به استواری کوه. فریاد می زنیم: آی! ای جدایی ها و فراموشی ها! و ای به خیال خام خود چراغ کلبه ی ما را باد خاموشی ها! ما را بنگرید که چگونه سرافرازانه ایستاده ایم، ما را بنگرید و بر زبونی و حقارت خود مویه سر کنید. چرا که یادها و خاطرات ما با ما نفس می کشند، با ما می خندند و با ما می گریند و زندگی می کنند و ما آن ها را عزیز می داریم تا همیشه. چرا که پیامبران هرگز از راه دین خویش باز نگشته اند و باز هم نخواهند گشت . . .

ما راه خویش را، هدف خویش را و رسالت خویش را

ادامه می دهیم . . .

 

حسین اردستانی

۱۵/۵/۱۳۸۷


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:16 AM موضوع | لينک ثابت