تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه،همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب داندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و،هنوز
سالها،هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا...
خانه کوچک ما سیب نداشت
نوشته شده توسط عسل (مدیر) در یکشنبه 1387/05/13 ساعت 1:57 PM موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

یادم باشد حرفی نزنم
که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد
که روز و روزگار خوش است
فهرست اصلي
نويسندگان
آرشيو موضوعي
آموزش
آهنگ
بازي
برنامه
برنامه نويسي
پروژه
ترفند
ترفند ياهو
عشقولانه
عكس
فيلم
قالب وبلاگ
مطلب
مقاله
هك
آنتي هك
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY