دوباره می دهد جانم نهادن سر به دامانت
گل لبخنده می روید به لبهایم ز چشمانت
تمام کودکی رفته و من هر شب در این رویا
که می خوانی دوباره لا لایی های گریانت
برایم همچو خورشیدی تو در تاریکی و ظلمت
دو دستم را بگیر آری منم محتاج دستانت
دوباره ابری ام مادر بیاور شانه هایت را
که برف آرام می بارد به گیسوی پریشانت
بیا تا کودکی هایم،منم آن کودک شیطان
که آرامش نمی یابد مگر در عطر دامانت
دلم خون است ازهستی تو عشق وتویی مستی
بباران مهر را بر من ، منم محتاج بارانت
شکوفه باز می روید اگر با من بمانی تو
تمام هستی ام مادر فدای گام لرزانت
دوباره می دهد جانم نهادن سر به دامانت
گل لبخنده می روید به لبهایم ز چشمانت
اولین کسی که مرا حس کرد ... تو بودی مادر!
اولین نگاهی که به نگاهم گره خورد ….. نگاه تو بود مادر!
نابا لغ و احساسم بی ثمر می ماند..........

زمان روييدنم، باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کردی... زمان پروريدنم آغوشي گرمی که بالنده ام ساختی... زمان بيماري ام، طبيبي که دردم را شناختی و درمانم کردی... زمان اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دادی... زمان تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه کردی...زمان ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دادی...........
مادر عزیزم ! سپاس گذارت هستم.
نوشته شده توسط سیامک در جمعه 1387/05/18 ساعت 3:43 AM موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

یادم باشد حرفی نزنم
که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد
که روز و روزگار خوش است
فهرست اصلي
نويسندگان
آرشيو موضوعي
آموزش
آهنگ
بازي
برنامه
برنامه نويسي
پروژه
ترفند
ترفند ياهو
عشقولانه
عكس
فيلم
قالب وبلاگ
مطلب
مقاله
هك
آنتي هك
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY