تبليغاتX
ღ♥ღ قروقاطی ღ♥ღ

به او گفتم: چیزی در دل دارم....

 

به او گفتم: چیزی در دل دارم.... می خواهم به تو گویم ....مدتهاست....

 گفت: بگو می شنوم...

 گفتم: می ترسم...به من قول بده...

 گفت: چه قولی دهم... مگر سخنت چیست؟؟

 گفتم: سخنم سخت است و شیرین...درد آور است و مست کننده... قول می دهی؟؟

 گفت: قول می دهم...

 گفتم: قول دادیا!!!؟

 گفت: تا سه می شمارم: یک...دو...

 _دوست دارم!!! دوستت دارم!!! منو دریاب!!!

 چشم هایش برقی زد، لبخند لب هایش تبدیل به اخمی در پس چشم ها شد!!!

 دست هایم را رها کرد و رفت!!

 گفتم: مگر تو قول ندادی؟

 گفت: چه قولی ؟؟ من فقط گفتم قول می دهم اما قول چی؟؟؟!

 گفتم: یعنی واقعا داری میری؟ ترکم می کنی؟ من که میمیرم!؟

 گفت: بزودی بر می گردم!!

 گفتم: حتی اگر زود آیی به دیدارم نمی رسی!! فقط می توانی برایم گریه کنی و  فاتحه بخوانی!!

 گفت: جدا؟!!! پس هرگز نمی آیم...

 پوزخندی زد و دل شکسته مرا با خود برد!!!

 روز ها و ماه ها و سال ها گذشت و من در بند عشقش در کما بودم... نفس می  کشیدم و ضربان داشتم اما چه سود ؟؟؟ همه در بستر و در امید مرگ!

 خبری آوردند، نامه ای در راه است:

 اوووووو   مرده است!

 خبر می گوید: او از من عاشق تر بوده و زود تر مرده است!!!!

 

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 8:0 PM موضوع | لينک ثابت


 

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 7:58 PM موضوع | لينک ثابت


محاكمه عشق...

 

جلسه محاكمه عشق بود


و قاضي عقل ،


و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود


يعني فراموشي ،


قلب تقاضاي عفو عشق را داشت


ولي همه اعضا با او مخالف بودند


قلب شروع كرد به طرفداري از عشق


آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي


اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي


و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد


حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟


همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند


تنها عقل و قلب در جلسه مادند


عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !


ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده


چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟


قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود


و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند


و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .


پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

 

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 7:56 PM موضوع | لينک ثابت


 

                

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 7:54 PM موضوع | لينک ثابت


کسی دوسم نداره ای خدا

 

                               

            

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است
 
 اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
 
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي.
 
 حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.
 
چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را
 
كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند.
 
 مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.
 
مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
 
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك
 
كار چندان سختي نيست.
 
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.
 
زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز
 
دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.
 
 و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم
 
هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست.
 
در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
 
آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود.
 
 شيطان مسئول فاصله هاست.
 
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست
 
موفق باشید.
 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 7:52 PM موضوع | لينک ثابت


چشمانش پر اشگ شده بود و به من نگاه میکرد

 

چشمانش پر اشگ شده بود و به من نگاه میکرد 

و می گفت : امروز که برای مدتی از برم میری

بگو که دوستم داری 

به چشمانش خیره شدم قطره اشکی از چشمانش 

ریخت بوسیدمش اما نگفتم دوستش دارم 

روز بعد که پیشش رفتم انقدر خوشحال شد  

که خود را در اغوشم انداخت و سرش را بر شانه ام 

فشرد و گفت : امروز بگو که دوستم داری  

انگشتان بلندش را گرفتم و بوسیدم اما نگفتم 

دوستش دارم ماه ها گذشت و در بستر بیماری 

افتاد با چند شاخه گل سرخ بر بالینش نشستم 

او را نگاه کردم و او به من گفت : بگو که دوستم داری  

می ترسم دیگه این حرف را هیچ وقت از دهانت 

نشنوم اما باز بوسیدمش و رفتم 

ولی ان روز که بر بالینش رفتم روی صورتش  

پارچه ی سفیدی بود وحشت زده پارچه را کنار

زدم تازه فهمیدم که چدر دوستش دارم

فریاد زدم :

 

 

                                                  ¤ به خدا دوست دارم ¤

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 7:50 PM موضوع | لينک ثابت


به پایان فکر نکن

 

                    

 

به پايان فكر نكن ،

انديشيدن به پايان هر چيز شيرينی حضورش را تلخ می كند ...

بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 7:38 PM موضوع | لينک ثابت


عشق و ایمان

(( عشق و ایمان ))

بشر حافی گفت: در بازار بغداد میگذشتم، یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد،آنگه او را به حبس بردند،از پی وی برفتم،پرسیدم که این زخم از بهر چه بود، گفت: از آنکه شیفته ی عشقم.
گفتم چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟
گفت: از آنکه معشوقم به نظاره بود به مشاهده معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم.
گفتم: ( ولو نظرت الی المعشوق الاکبر: و گر دیدارت بر دیدار دوست مهین آمدی)، خود چون بودی؟
گوید: نعره ای بزد و جان نثار این سخن کرد.
آری چون عشق درست بود بلا به رنگ نعمت شود.
دولت بزرگ است این، جمال معشوق تو را به خود راه دهد تا در مشاهده ی وی همه قهری به لطف برگیری، ولکن:
زان می نرسد به نزد تو هیچ خسی در خوردن غمهای تو مردی باید!

کشف الاسرار- رشید الدین میبدی

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 7:32 PM موضوع | لينک ثابت


جملات زيبا

 

 

التماس ازخدا اگر اجابت شود نعمت است اگر نشود رحمت است التماس از خلق خدا اگر اجابت شود منت است اگر نشود خفت است

 


 

اگر آفتاب را به نظاره بنشيني ، سايه را نتواني ديد .

 


 

زندگي هنر نقاشي كردن است بدون پاك كردن. پس هميشه چنان زندگي كن كه چون به عقب باز گشتي نياز به پاك كردن نباشد

 

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:42 AM موضوع | لينک ثابت


با بزرگان

 

از امير المومنين ( ع ) درباره دانش پرسيدند:

اين كه خدا را به انداره نيازت به او بپرستي، او را به اندازه مقاومتت بر آتش سرپيچي كني ، براي دنيايت به اندازه عمرت كار كني وبراي آخرتت به اندازه ماندنت در آن تلاش كني.

 

 


 

آدمي را امتحان به كردار بايد نه به گفتار، چه بسيار اكثر مردم زشت كردارند و نيك گفتار.

فيثاغورث حكيم

 

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:41 AM موضوع | لينک ثابت




 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:36 AM موضوع | لينک ثابت


شما نجار زندگی خود هستید

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و با بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.

این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک
دیوار برپا می شود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

موفق باشید.


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:28 AM موضوع | لينک ثابت


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...

ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:24 AM موضوع | لينک ثابت


برگرفته از سایت یکی از دوستان

چیزهای زیادی بود. زیاد بودند آنهایی که باعث شدند تا به حسین بگویم مطلبی از فراموشی بنویسد. نوشته ی زیر از دوست عزیزم حسین اردستانی ست. فکری بود که در کله ام بود و می خواستم ازش بنویسم اما هر چه کردم خودم نتوانستم بیانش کنم. می دانم که قبول دارید بعضی وقتها مغز، کُند می شود. و انصافا هم حسین، خوب پروراندش. خودتان بخوانید. هر چه بگویم می شود ذهنیت سازی.


 

« به آنان که عشق را باور دارند »

پاک و بی ریا عشق می ورزیدیم، دل واپس می شدیم، آزرده می شدیم، دل تنگ می شدیم و سکوت می کردیم، می خندیدیم، می گریستیم، بی پناه می شدیم، هق هق می کردیم، دیدار یار را دل دل می کردیم . . .

گاهی لبهایمان از شوق و اشتیاق، از اضطراب و التهاب، قفل می شدند و کلمات، یک به یک از روی زبان می گریختند و بند بند وجودمان پذیرای لرزشی می شد و ما البته خوب می دانستیم که این لرزش از باد پاییزی نیست. عرق شرم بر پیشانی مان می نشست و شرمنده می شدیم در پیشگاه عشق، چرا که زبان تن نتوانسته بود زبان جان باشد و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

مشام دل، عطر یار را به خوبی می شناخت، چشم ها حقیقت را می خواندند از عمق نگاه ها. گاهی اشتیاق نگاهی پل می زد به نگاه های نگران ما، که یعنی باید از خود گذشت و سکویی شد برای پرواز، برای با هم پریدن و ما پریدن را می آموختیم و در آسمان عشق، رها شدن را. طوری که بعد ها حتی توانستیم بی بال هم پرواز کنیم و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

                 

گاهی کوچه ها و خیابان ها یکصدا قدم های ما را فریاد می کردند که : بیایید! ما بی صبرانه در انتظاریم، بیایید که عابرانِ این روزها، عاشقانه نمی گذرند. عصرهای آسمانی ما را کوچه های زمین و سنگفرش های کوچه ها در خاطر خود ثبت کردند تا جایی که هنوز هم جا پای ما که نه، جا پای عشق بر تن کوچه های دیدار باقیست و هنوز هم سنگفرش ها از ما به نیکی یاد می کنند و یاد عشق را عزیز می شمارند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی دل تنگ می شدیم، می گریستیم اما نه از دوری، که جدایی و دوری خود حکایت دیگریست؛ از «بی پناهی». اما افسوس که واژه ها حق کلام را ادا نمی کنند، «بی پناهی» را ساده مگیرید و ساده از آن با نگاهی مگذرید. «بی پناهی» یعنی اندوهی به وسعت دریای بی کران غربت انسان، «بی پناهی» یعنی سنگینی بار غم عشق بر شانه هایی خسته و ناتوان، «بی پناهی» یعنی زخمی که التیام راحتی به خواب هم نمی بیند. بی پناهی یعنی... باری، بی پناه می شدیم و می گریستیم . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی لبخندی دل ما را میهمان ساعت ها و روزها سرخوشی می کرد، دل خوش می شدیم حتی به لبخندی. هم چون کودکانی که گویی هنوز قواعد زندگی در این دنیا را نیاموخته اند، کودک می شدیم و کودکانه محبت می کردیم. گاهی صدایی نازنین و با شکوه، سکوت را شرمنده می کرد از این که سینه سپر کند و بگوید : «حاکم مطلق منم.» و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی بعضی لحظه ها را تا مدت ها بعد با ساعت، دقیقه و ثانیه اش به خاطر می سپردیم، اصلا گاهی وقت ها ساعت را فراموش می کردیم و به جایش ضربان قلبمان گذر لحظه ها را روایت می کردند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی اوقات زندگی ما را به خوبی می فهمید و به تمامی به دل مان می نشست، چونان خنکای آبی که بر گلوی تشنه ای در بیابان می نشیند و گاهی هم زندگی تلخ تلخ می شد تا جایی که تلخی مرگ ــ هر چند نچشیده ــ رو سیاه می شد در مقابل تلخی زندگی و . . . و تمامی این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان .

و حالا آلبومی پر از عکس های خاطره انگیر در ذهنمان داریم که هرزچندگاهی میهمان تنهایی ها مان می شوند.عکس هایی که دیروز ها ذهن ما از لحظات برداشت، امروز دیگر خاطره انگیز شده اند.

خاطرات . . . خاطرات . . . ما با خاطراتمان قد کشیدیم، پوست انداختیم و به تصویرهای تکراری روز تا شب و شب تا روز، رنگی دیگر گونه بخشیدیم. خاطراتی که حالا از پس روزها و سال ها، گاهی تلخی شان را به کام جانمان می ریزند و ما به نیکی می دانیم که زیباترین لحظه های دنیا در همین آزردگی ها نهفته اند. خاطرات، وجودمان را به آتش می کشند و به تلی از خاکستر بدل می کنند اما آن قدر معرفت دارند و آن قدر خوب هستند که خاکستر را بر باد ندهند تا ما دوباره از دل این خاکستر گرم جان بگیریم و زنده شویم. خاطرات، ما را می سوزند و می سازند، تا آب دیده شویم، تا دیگر بیدی نباشیم که زیر تازیانه ی هر باد هرزه ای شانه خم می کند و گاهی هم حتی و حتی و حتی، به اندازه ی آنی هم که شده شیرینی خویش را به کام جانمان می چشانند و دلمان غنج می رود تا جایی که لذت آن لحظه را به تمامی دنیا نمی فروشیم.

اکنون، دیگر یادها و خاطره ها، همچون گِلی که از روز ازل وجود ما را با آن سرشته اند جزیی از وجودمان شده اند و شخصیت ما را شکل داده اند. پای بندی به خاطرات است که عشق فروتن و نجیب را سربلند و سرافراز می کند در عین سر به زیری!

در این زمانه که دیگر عشق به خاطرات پیوسته، فراموشی یادواره های عزیز دیروز، دیگر فقط یک آفت و بیماری نیست. حالا دیگر فراموشی بی انصافی ست، فراموشی نامردی ست، فراموشی بی حرمتی ست به ساحت مقدس عشق، فراموشی یعنی: روزگاری نمک از سفره ی عشق خوردیم و با بی شرمی نمکدان را شکستیم.

و حالا، در روزگارانی که معشوقکان در خیابان های بی خیالی، با رنگ و لعابی که به صورت دارند عشق را از رهگذران گدایی می کنند و عاشقان، یاد یار دوشین را به محض سر زدن سپیده فراموش می کنند؛ ما، سربلند و مغرور دستانمان را به یکدیگر گره می زنیم و با صلابت فریاد می کنیم: ما، استوار ماندیم در راهی که به رفتنش و به چگونه رفتنش ایمان داشتیم، ایمانی به استواری کوه. فریاد می زنیم: آی! ای جدایی ها و فراموشی ها! و ای به خیال خام خود چراغ کلبه ی ما را باد خاموشی ها! ما را بنگرید که چگونه سرافرازانه ایستاده ایم، ما را بنگرید و بر زبونی و حقارت خود مویه سر کنید. چرا که یادها و خاطرات ما با ما نفس می کشند، با ما می خندند و با ما می گریند و زندگی می کنند و ما آن ها را عزیز می داریم تا همیشه. چرا که پیامبران هرگز از راه دین خویش باز نگشته اند و باز هم نخواهند گشت . . .

ما راه خویش را، هدف خویش را و رسالت خویش را

ادامه می دهیم . . .

 

حسین اردستانی

۱۵/۵/۱۳۸۷


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:16 AM موضوع | لينک ثابت


 

    

 

   آنگاه که در خاطر برگ سرسبزی مفهومی ندارد تکیدن تنها راه آزادی است

 

 

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 3:47 AM موضوع | لينک ثابت


            

 

           


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 3:45 AM موضوع | لينک ثابت


دنیا بزرگ و دلخوشیها کوچکند.درست مثل سیاهی آسمان که وسیع است و ستاره هایش کوچک!مثل قلبهای بزرگی که در سینه های کوچکند.

مثل من! مثل تو...که میتوانستیم بزرگ باشیم.اما محدودیم.محدود به غم! اندوه! ای کاشها...اگرها -

ناکامیهاوروز مرگیها.دوست خوبم هر که هستی از ماسلام!تو دنیا را قشنگ ببین .این زشتی ازاو نیست

از ماست. ازفاصله هاست...ازدد منشیهاست.از بدبختی ما زمینیهاست...

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 3:33 AM موضوع | لينک ثابت


انسان بودن تنها یک ارزش نیست.هنر است

 

بیایید با خود صادق باشیم:(چقدر انسانیم؟)تنها ظاهر انسانی کافی نیست!چند بار دل شکسته ایم؟

چند بار ظلم کرده ایم؟به خاطر داشته باشید که ظلم فقط زور گویی نیست! اگرتوانستیم واز مظلومی

دفاع نکردیم ظلم کرده ایم!اگرتوانستیم و دلی را شاد نکردیم ظلم کرده ایم!اگر با احساسات دیگران بازی کردیم ظلم کرده ایم.اگر گوشه چشمی آمدیم وکسی را اسیر کردیم ظلم نکرده ایم اما اگر احساسی را زنده کردیم-شوقی به وجود آوردیم-خیالی در سر دیگری پروراندیم ورفتیم....ظلم کرده ایم! جاده برای عبور است. اگر عبور کردیم مشکلی نیست.اما اگر برای اتلاف وقت با مسافر دیگری همصحبت شدیم -گفتیم- خندیدیم-صمیمیتی به وجود آوردیم-پایه گذار خاطره ای شدیم و دو راهی جاده را بهانه کردیم و جدا شدیم! به اندازه تمام مسیری که همراهمان تنهایی میکشد-عذاب میکشد وفراموشمان نمیکند ظلم کرده ایم!! چقدر انسانیم؟؟آیا آنقدر انسان هستیم که مراقب رفتار بی کلاممان باشیم تا نا خواسته ظلمی نکنیم؟ چند نفر را میشناسید که سالها به امید کسی که هرگز نمی آید نشسته فقط به این دلیل که رفتارش بوی عشق میداده!!! هیچ ظلمی که به او شده را محاسبه کرده اید؟ تمام سالهایی را که از دست داده و غیر قابل برگشتند. به اضافه تمام سالهایی که طول میکشد تا فراموشش کند تازه اگر بتواند!! که آن هم بی بازگشت است.انسان بودن سخت است. بیایید سعی کنیم انسان باشیم...

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 3:32 AM موضوع | لينک ثابت


 

    

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 3:28 AM موضوع | لينک ثابت


 

           

هر شب دست به دعا رو به خدا خواهم کرد

از خدا خواهش ديدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و از سينه عشق نفس می آيد

بر هوای نفس تو ای نفسم وفا خواهم کرد

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 3:13 AM موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by GHAROGHATI2020.BLOGFA.COM - Free Web Hosting