تبليغاتX
ღ♥ღ قروقاطی ღ♥ღ

جملات زيبا

 

 

التماس ازخدا اگر اجابت شود نعمت است اگر نشود رحمت است التماس از خلق خدا اگر اجابت شود منت است اگر نشود خفت است

 


 

اگر آفتاب را به نظاره بنشيني ، سايه را نتواني ديد .

 


 

زندگي هنر نقاشي كردن است بدون پاك كردن. پس هميشه چنان زندگي كن كه چون به عقب باز گشتي نياز به پاك كردن نباشد

 

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:42 AM موضوع | لينک ثابت


با بزرگان

 

از امير المومنين ( ع ) درباره دانش پرسيدند:

اين كه خدا را به انداره نيازت به او بپرستي، او را به اندازه مقاومتت بر آتش سرپيچي كني ، براي دنيايت به اندازه عمرت كار كني وبراي آخرتت به اندازه ماندنت در آن تلاش كني.

 

 


 

آدمي را امتحان به كردار بايد نه به گفتار، چه بسيار اكثر مردم زشت كردارند و نيك گفتار.

فيثاغورث حكيم

 

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:41 AM موضوع | لينک ثابت




 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:36 AM موضوع | لينک ثابت


شما نجار زندگی خود هستید

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و با بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.

این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک
دیوار برپا می شود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

موفق باشید.


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:28 AM موضوع | لينک ثابت


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...

ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:24 AM موضوع | لينک ثابت


برگرفته از سایت یکی از دوستان

چیزهای زیادی بود. زیاد بودند آنهایی که باعث شدند تا به حسین بگویم مطلبی از فراموشی بنویسد. نوشته ی زیر از دوست عزیزم حسین اردستانی ست. فکری بود که در کله ام بود و می خواستم ازش بنویسم اما هر چه کردم خودم نتوانستم بیانش کنم. می دانم که قبول دارید بعضی وقتها مغز، کُند می شود. و انصافا هم حسین، خوب پروراندش. خودتان بخوانید. هر چه بگویم می شود ذهنیت سازی.


 

« به آنان که عشق را باور دارند »

پاک و بی ریا عشق می ورزیدیم، دل واپس می شدیم، آزرده می شدیم، دل تنگ می شدیم و سکوت می کردیم، می خندیدیم، می گریستیم، بی پناه می شدیم، هق هق می کردیم، دیدار یار را دل دل می کردیم . . .

گاهی لبهایمان از شوق و اشتیاق، از اضطراب و التهاب، قفل می شدند و کلمات، یک به یک از روی زبان می گریختند و بند بند وجودمان پذیرای لرزشی می شد و ما البته خوب می دانستیم که این لرزش از باد پاییزی نیست. عرق شرم بر پیشانی مان می نشست و شرمنده می شدیم در پیشگاه عشق، چرا که زبان تن نتوانسته بود زبان جان باشد و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

مشام دل، عطر یار را به خوبی می شناخت، چشم ها حقیقت را می خواندند از عمق نگاه ها. گاهی اشتیاق نگاهی پل می زد به نگاه های نگران ما، که یعنی باید از خود گذشت و سکویی شد برای پرواز، برای با هم پریدن و ما پریدن را می آموختیم و در آسمان عشق، رها شدن را. طوری که بعد ها حتی توانستیم بی بال هم پرواز کنیم و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

                 

گاهی کوچه ها و خیابان ها یکصدا قدم های ما را فریاد می کردند که : بیایید! ما بی صبرانه در انتظاریم، بیایید که عابرانِ این روزها، عاشقانه نمی گذرند. عصرهای آسمانی ما را کوچه های زمین و سنگفرش های کوچه ها در خاطر خود ثبت کردند تا جایی که هنوز هم جا پای ما که نه، جا پای عشق بر تن کوچه های دیدار باقیست و هنوز هم سنگفرش ها از ما به نیکی یاد می کنند و یاد عشق را عزیز می شمارند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی دل تنگ می شدیم، می گریستیم اما نه از دوری، که جدایی و دوری خود حکایت دیگریست؛ از «بی پناهی». اما افسوس که واژه ها حق کلام را ادا نمی کنند، «بی پناهی» را ساده مگیرید و ساده از آن با نگاهی مگذرید. «بی پناهی» یعنی اندوهی به وسعت دریای بی کران غربت انسان، «بی پناهی» یعنی سنگینی بار غم عشق بر شانه هایی خسته و ناتوان، «بی پناهی» یعنی زخمی که التیام راحتی به خواب هم نمی بیند. بی پناهی یعنی... باری، بی پناه می شدیم و می گریستیم . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی لبخندی دل ما را میهمان ساعت ها و روزها سرخوشی می کرد، دل خوش می شدیم حتی به لبخندی. هم چون کودکانی که گویی هنوز قواعد زندگی در این دنیا را نیاموخته اند، کودک می شدیم و کودکانه محبت می کردیم. گاهی صدایی نازنین و با شکوه، سکوت را شرمنده می کرد از این که سینه سپر کند و بگوید : «حاکم مطلق منم.» و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی بعضی لحظه ها را تا مدت ها بعد با ساعت، دقیقه و ثانیه اش به خاطر می سپردیم، اصلا گاهی وقت ها ساعت را فراموش می کردیم و به جایش ضربان قلبمان گذر لحظه ها را روایت می کردند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی اوقات زندگی ما را به خوبی می فهمید و به تمامی به دل مان می نشست، چونان خنکای آبی که بر گلوی تشنه ای در بیابان می نشیند و گاهی هم زندگی تلخ تلخ می شد تا جایی که تلخی مرگ ــ هر چند نچشیده ــ رو سیاه می شد در مقابل تلخی زندگی و . . . و تمامی این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان .

و حالا آلبومی پر از عکس های خاطره انگیر در ذهنمان داریم که هرزچندگاهی میهمان تنهایی ها مان می شوند.عکس هایی که دیروز ها ذهن ما از لحظات برداشت، امروز دیگر خاطره انگیز شده اند.

خاطرات . . . خاطرات . . . ما با خاطراتمان قد کشیدیم، پوست انداختیم و به تصویرهای تکراری روز تا شب و شب تا روز، رنگی دیگر گونه بخشیدیم. خاطراتی که حالا از پس روزها و سال ها، گاهی تلخی شان را به کام جانمان می ریزند و ما به نیکی می دانیم که زیباترین لحظه های دنیا در همین آزردگی ها نهفته اند. خاطرات، وجودمان را به آتش می کشند و به تلی از خاکستر بدل می کنند اما آن قدر معرفت دارند و آن قدر خوب هستند که خاکستر را بر باد ندهند تا ما دوباره از دل این خاکستر گرم جان بگیریم و زنده شویم. خاطرات، ما را می سوزند و می سازند، تا آب دیده شویم، تا دیگر بیدی نباشیم که زیر تازیانه ی هر باد هرزه ای شانه خم می کند و گاهی هم حتی و حتی و حتی، به اندازه ی آنی هم که شده شیرینی خویش را به کام جانمان می چشانند و دلمان غنج می رود تا جایی که لذت آن لحظه را به تمامی دنیا نمی فروشیم.

اکنون، دیگر یادها و خاطره ها، همچون گِلی که از روز ازل وجود ما را با آن سرشته اند جزیی از وجودمان شده اند و شخصیت ما را شکل داده اند. پای بندی به خاطرات است که عشق فروتن و نجیب را سربلند و سرافراز می کند در عین سر به زیری!

در این زمانه که دیگر عشق به خاطرات پیوسته، فراموشی یادواره های عزیز دیروز، دیگر فقط یک آفت و بیماری نیست. حالا دیگر فراموشی بی انصافی ست، فراموشی نامردی ست، فراموشی بی حرمتی ست به ساحت مقدس عشق، فراموشی یعنی: روزگاری نمک از سفره ی عشق خوردیم و با بی شرمی نمکدان را شکستیم.

و حالا، در روزگارانی که معشوقکان در خیابان های بی خیالی، با رنگ و لعابی که به صورت دارند عشق را از رهگذران گدایی می کنند و عاشقان، یاد یار دوشین را به محض سر زدن سپیده فراموش می کنند؛ ما، سربلند و مغرور دستانمان را به یکدیگر گره می زنیم و با صلابت فریاد می کنیم: ما، استوار ماندیم در راهی که به رفتنش و به چگونه رفتنش ایمان داشتیم، ایمانی به استواری کوه. فریاد می زنیم: آی! ای جدایی ها و فراموشی ها! و ای به خیال خام خود چراغ کلبه ی ما را باد خاموشی ها! ما را بنگرید که چگونه سرافرازانه ایستاده ایم، ما را بنگرید و بر زبونی و حقارت خود مویه سر کنید. چرا که یادها و خاطرات ما با ما نفس می کشند، با ما می خندند و با ما می گریند و زندگی می کنند و ما آن ها را عزیز می داریم تا همیشه. چرا که پیامبران هرگز از راه دین خویش باز نگشته اند و باز هم نخواهند گشت . . .

ما راه خویش را، هدف خویش را و رسالت خویش را

ادامه می دهیم . . .

 

حسین اردستانی

۱۵/۵/۱۳۸۷


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 3:16 AM موضوع | لينک ثابت


شوهرشناسی سنَّتی و مدرن

 اگر آقایتان شبها دیر به منزل می آید، لابد کار دارد که دیر می آید! اگر شما بیرون کار می کردید که ممکن بود اصلاً همان آخر شب هم به منزل نیائید!!
- اگر آقایتان انتظار دارد وقتی به منزل می آید برای او چای بیاورید، بدون حرف اضافی این کار را انجام دهید، وگرنه ممکن است اگر آقایتان اجازه نمی دهد هر کجا که می خواهید بروید، خدا را شکر کنید که اجازه می دهد نفس بکشید!!
- اگر آقایتان به شما خرجی نمی دهد، لابد خرجهای مهمتر از منزل دارد، جیکتان هم در نیاید!!
- اگر آقایتان اجازه نمی دهد سر کار بروید، سپاسگزارش باشید
- اگر آقایتان اجازه می دهد که بیرون از منزل هم کار کنید، از اینکه شما را قابل دانسته تا هم در منزل و هم بیرون از منزل کار کنید، از او تشکر کنید!!!
- اگر آقایتان به کوچکترین حقوق زنان بی توجه است، حقتان است اگر تحویلتان هم بگیرد شما به او می گوئید زن ذلیل!!!
-
-- اگر آقایتان برای شما هدیه نمی خرد، رویتان را زیاد نکنید! او خودش برای شما بزرگترین هدیه است! و یا لااقل بزرگترین هدیه که شما را همیشه تحمل می کند!!!!

زی زی لوژی (شوهرشناسی مدرن) :
- اگر شوهرتان شبها دیر به منزل می آید، درب را به رویش باز نکنید!! مبلغ مهریه را هم به او یادآوری کنید تا کامروا شوید!!
- آگر شوهرتان از شما انتظار پذیرائی دارد، یک هفته او را ترک کنید!!! از هفته آینده خودش هر شب برایتان کاپوچینو درست خواهد کرد!!!
- اگر شوهرتان موافق نیست که شماهر جایی می خواهید بروید، مگر شما منتظر اجازه او بودید؟!! خوب بروید!! تازه بعد هم غر بزنید که از این زندگی خسته شدین
- اگر شوهرتان به شما پول نمی دهد، شما هم به او روندین!!! دو سه روز کم محلی هم بی اثر نیست!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل نیست، خانه را به گند بکشید بی حوصلگی به را بیندازید افسرده باشید تا شما را به کار بیرون از منزل تشویق کند!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل هست،از زیر کار کردن در برید وانمود کنید که دوست ندارید نحوه جارو کردن و ظرف شستن و..... را به او آموزش دهید!! هرجند اقایون همه بلد هستن
- اگر شوهر شما فمینیست نیست،زن ذلیل که هست
- اگر شوهرتان به مسائل شما بی اعتناست شما بی اعتنا تر باشی ازصبح تا امدن او با دوستان گپ بزنید تا چشمتون به او افتاد قیافه بگیزرید که ناراحت هستید
اگر شوهرتان هوس تجدید فراش کرد، بدانید که بیچاره حق دارههههههههههههههههه
-

نتیجه گیری اخلاقی:
?- زنان سنتی هر چه سرشان بیاید حقشان است!! لیاقت شوهر مهربان و به قول خودشان زی زی را ندارند!!
?- زنان مدرن لیاقت هیچ چیز را ندارند!! چون از زی زی بودن شوهرانشان سوء استفاده می کنند!!
?- هر چه به سر مردا ماید از زی زی بودنشونه با با بسه دیگه

نتیجه گیری غیراخلاقی!! :
تو رو خدا. بازم زن بگیرید تا روخانمها روکم کنید
?- شرمنده!! من بی تقصیرم!!!


 

نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه 1387/05/16 ساعت 3:0 AM موضوع | لينک ثابت


شباهت های سربازی رفتن با ازدواج کردن

آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذكور جامعه ...

آيا تا كنون با خود انديشيده ايد كه به چه دليل خدمت مقدس سربازي

 اجباريست ؟

چرا از قديم و نديم گفته اند كه تا خدمت نروي مرد نمي شوي ؟!

چرا اكثر مردان موفق ، عامل اصلي اين موفقيتشان را ۲ سال خدمت

 سربازي مي دانند ؟!

چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار حاضر نيستند به پسري كه هنوز

 خدمت نرفته دختر بدهند ؟!

و چرا اكثر پسرهايي كه قبل از سربازي رفتن زن مي گيرند در آينده با

 مشكلاتي مواجه مي شوند؟!

هدف از طرح اين سوالات ، آماده كردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت

 پي بردن به عمق فاجعه ميباشد !

پاسخ تمام سوالات فوق در يك جمله خلاصه مي شود و آن اين است كه

 ( خدمت سربازي يك دوران آموزشي و تمريني است جهت آشنايي هر چه

 بيشتر و بهتر آقايان مجرد با زندگي زناشويي ! )بله ، درست شنيديد .

 شباهت هاي انكار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد

 است كه از ديرباز ، در اكثر كشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار

 دادند تا تمام افراد ذكور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد !

منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترك را

 بچشند تا در ۱۰۰ سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نكنند !

و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي براي آقايان :

۱- چه در خدمت سربازي و چه در زندگي زناشويي ، چه بخواهي و چه

 نخواهي كچل خواهي شد و يا بعبارت بهتر ، كچلت خواهند كرد ! البته اين

 كچلي در خدمت سربازي توسط ماشين اصلاح و در زندگي مشترك توسط

عواملي چون : استرس شديد ، سوء تغذيه ، كندن بصورت لاخ لاخ توسط

 همسر ، چپ شدن ماهيتابه روغن داغ روي سر و ... صورت مي گيرد ! نا

گفته نماند كه اين كچلي در آقايان به نسبت نوع مو ، جنس ريشه مو ،

 عوامل ارثي و ... متفاوت است ولي به هر حال به قول معروف : دير و زود

 داره ولي بالاخره هممون كل پا مي شيم !


۲- شباهت بعدي در زمينه داشتن فرمانده و بعبارتي ، فرمانبردار شدن

است ! به محض ورود به پادگان


۵- از ديگر شباهتها مي توان به اين نكته اشاره كرد كه اكثر سربازي رفته ها

 و اكثر مردان متاهل متفق


القول هستند كه در اين ايام ، هر روز به اندازه يكسال براي آنها مي گذرد و

 ثانيه ها حكم ساعت را پيدامي كنند كه به احتمال زياد دليل آن ، مواردي

مشابه موارد فوق مي باشد !


۶- و در نهايت اينكه چند ماه پس از آنكه كارت پايان خدمت يا قباله ازدواج را

دريافت كرديد ، صداي خواندن اين شعر معروف در گوشتان خواهد پيچيد

 كه : ( گول خوردي آي گول خوردي ! )زيرا آن موقع است كه تازه دوزاريتان

جا مي افتد كه با اين كارت و قباله نه كاري به آدم مي دهند و نه وام ازدواج

و نه خيلي از چيزهاي ديگر كه شما را به بهانه آنها در اين راه وارد كرده

بودند ، پس متوجه خواهيد شد كه تنها مورد استفاده اي كه براي شما

خواهند داشت اين است كه مي توانيد از آنها براي امانت دادن به كلوپ

 جهت كرايه فيلم استفاده نماييد !!!


و يا منزل مسكوني مشترك ( خانه بخت ) ، هر مردي يك فرمانبردار بي چون

 و چرا محسوب مي شود كه اگر طالب جان و سلامتي جسمي و روحيش

 مي باشد ، بايد تمام فرامين فرمانده و يا همسر خودرا بر روي تخم

چشمانش بگذارد و هر گونه تخطي از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخي

 جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازي ) و افتادن توي

 سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توي چرخ

 گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بيرون ، گشنگي و تشنگي

كشيدن و ... ( در زندگي زناشويي ) نخواهد داشت !

۳- شباهت سوم در اين نكته اقتصادي خلاصه مي شود كه چه سرباز و چه

 مرد متاهل ، ميزان پولي كه در آخر برج به دست او خواهد رسيد ، فقط به

 ميزانيست كه كفاف بر طرف كردن نيازهاي اساسي او را بدهد و چيزي

جهت پس انداز كردن و يا خرج كردن در زمينه هايي غير از نيازهاي اساسي

 نخواهد ماند و در اين ميان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم كه جان

بكنند و عرق بريزند ، فرقي به حال فرمانده يا همسرش نخواهد كرد و باطبع

 تاثيري در جهت افزايش مستمري آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر

 دو جا يكي بايد كار كنه تا اون يكي حال كنه !

۴- از ديگر شباهتهاي موجود ميان اين دو قشر آسيب پذير جامعه ، شباهت

 در آرزو كردن است ! بدين معنا كه هر پسري پس از ورود به پادگان و خانه

 بخت است كه قدر زندگي در خانه پدري را مي فهمد از اعماق وجودش و با

 تمام اعضا و جوارحش آرزو مي كند كه اي كاش هنوز هم در كنار پدر و

مادرش بسر مي برد و ايضا خودش را نيز لعنت خواهد كرد كه چرا قدر آن

 روزهاي شيرين را ندانسته است ! چرا كه در پادگان و خانه مشترك ديگر

 كسي غذاي مفت به او نمي دهد ، لباسهايش را نمي شويد و اتو نمي

 زند ، كسي نازش را نمي كشد و ... و فقط خود اوست كه مسئول انجام

 تمام كارهاي شخصي اش و نيز كارهاي چند نفر ديگر مي باشد !


 

نوشته شده توسط سامان در دوشنبه 1387/05/14 ساعت 11:43 AM موضوع | لينک ثابت


تو به من خندیدی

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه،همسایه

 

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب داندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و،هنوز

 

سالها،هست که در گوش من آرام

 

آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

می دهد آزارم

 

ومن اندیشه کنان

 

غرق این پندارم

       

                      که چرا...

خانه کوچک ما سیب نداشت

خانه کوچک ما سیب نداشت


 

نوشته شده توسط عسل (مدیر) در یکشنبه 1387/05/13 ساعت 1:57 PM موضوع | لينک ثابت


Alone

سلام اینم ۵ تا عکس Alone برای تمامه بچه های Alone

دانلود عکسها

I Love Iranian People


 

نوشته شده توسط ZAX در شنبه 1387/05/12 ساعت 0:19 AM موضوع عشقولانه | لينک ثابت


Snail Mail

بازی بسیار فان و زیبای Snail Mail ( پست حلزونی ) کرک شده باحجم 10مگابایت زیپ و ( 30 مگابایت آنزیپ ) برای شما دوستان

توصیه : حتما دانلود کنید خیلی سرگرم کنندست ! بچه های وبلاگ هم دانلود کنند تا از دست نرفته

دانلود


 

نوشته شده توسط ZAX در شنبه 1387/05/12 ساعت 0:9 AM موضوع بازي | لينک ثابت


سخنی از یک عاشق

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود؟

تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم !

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم !


 

نوشته شده توسط ZAX در جمعه 1387/05/11 ساعت 11:36 PM موضوع مطلب | لينک ثابت


 

    

 

   آنگاه که در خاطر برگ سرسبزی مفهومی ندارد تکیدن تنها راه آزادی است

 

 

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 3:47 AM موضوع | لينک ثابت


            

 

           


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 3:45 AM موضوع | لينک ثابت


دنیا بزرگ و دلخوشیها کوچکند.درست مثل سیاهی آسمان که وسیع است و ستاره هایش کوچک!مثل قلبهای بزرگی که در سینه های کوچکند.

مثل من! مثل تو...که میتوانستیم بزرگ باشیم.اما محدودیم.محدود به غم! اندوه! ای کاشها...اگرها -

ناکامیهاوروز مرگیها.دوست خوبم هر که هستی از ماسلام!تو دنیا را قشنگ ببین .این زشتی ازاو نیست

از ماست. ازفاصله هاست...ازدد منشیهاست.از بدبختی ما زمینیهاست...

 


 

نوشته شده توسط ICE در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 3:33 AM موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by GHAROGHATI2020.BLOGFA.COM - Free Web Hosting